|
ستاره های همیشه
|
||
اگرچه ممکن است بگویند نان قرض می دهد، اما مهم نیست!
تقدیم به دوست سراسر مهربانیم: امین شیرزادی
لابد
نمی دانند!
□
طبقه دوم
کنج اطاق
پشت میز:
دشتی ...
] پرنده!
رود!
نسیم!
□
لابد
نمی دانند!!
جهـــــــــــــــــــــــــــــــان!
زمــــــــــــــین!
من!
1
تمام شد
و نشد:
عاشورا!
2
هر روز
تیری رها می شود
و گلوی کودکی چند ماهه را ...
3
صدا می آید:
آیا هست
یاری دهنده ای ... ؟
طراوت گل های بهار دارد
و عطر نسیم
با اوست
■
او را جلو می برم
چند ده سال
...
...
...
حالا:
عابرین
هر کدام هنگام عبور
در پی نیم دایره ای می گردند
که بزرگ تر است!
یکنفر آه مــــــــــــــــــرا آواز کرد
آشیـــــــــانم را پـــر از پرواز کرد
یکنفر آمد کنــــار مـــن نشست
قفل بغض اشک هــــا را باز کرد
یکنفر با دامنـــــــی از مـــاهتاب
کوچه را لبریــــــــــز عطر راز کرد
یکنفر رنگ خـــدا، رنگ خـــــــدا
هر چه آتش داشتم را ساز کرد
یکنفر در انتــــــــهای بودنـــــــم
قصه عشق مـــــــرا آغاز کرد ...
من شعر خودم را
بارها سروده ام
قبل از اینکه بدنیا بیایم!
و بارها خواهم سرود
پس از اینکه
دیگر نباشم!
□
دلتنگی ام را
به غروب
و لبخندم را
به سپیده بخشیده ام!
□
آسمان
و پرنده هایی که از عبور
منع نمی شوند !
فقط
تن کاج هایم را
زخمی نکنی!
سنگ ... گنجشک ... سنگ!
گنجشک ... سنگ!
سنگ!
|
|