رقص کنان می رود ...
این سو!
آن سو!
با آن چشم های سیاه!
انگار منتظر یک اتفاق است:
ماهی
قرمز
کوچک!
می تکانم
شانه هایم را
از خزان!
و می ایستم
رو به تو
تا ...
بهار شوم!
قوطی کبریت ها را
بر می دارم!
...
:
یک!
دو!
سه!
...
:
چه خانه ای!!
اگرچه ممکن است بگویند نان قرض می دهد، اما مهم نیست!
تقدیم به دوست سراسر مهربانیم: امین شیرزادی
لابد
نمی دانند!
□
طبقه دوم
کنج اطاق
پشت میز:
دشتی ...
] پرنده!
رود!
نسیم!
□
لابد
نمی دانند!!
جهـــــــــــــــــــــــــــــــان!
زمــــــــــــــین!
من!
1
تمام شد
و نشد:
عاشورا!
2
هر روز
تیری رها می شود
و گلوی کودکی چند ماهه را ...
3
صدا می آید:
آیا هست
یاری دهنده ای ... ؟
طراوت گل های بهار دارد
و عطر نسیم
با اوست
■
او را جلو می برم
چند ده سال
...
...
...
حالا:
عابرین
هر کدام هنگام عبور
در پی نیم دایره ای می گردند
که بزرگ تر است!